احمد احمدى بيرجندى

130

مدايح محمدى در شعر فارسى ( فارسي )

از آن لب پر لعل و از آن بادهء پرنوش * جمعى شده مخمور و گروهى شده مدهوش خلقى شده ديوانه و شهرى شده هشيار * برخيز و صبوحى زن بر زمرهء مستان كاينان ز تو مستند در اين نغز شبستان * بشتاب و تلافى كن تاراج زمستان كو سوخته سرو چمن و لالهء بستان * داد دل بُستان ز دى و بهمن بِستان بين كودك گهواره جدا گشته ز پستان * مادرش به بستر شده بيمار و نگونسار مرغان بساتين را منقار بريدند * اوراق رياحين را طومار دريدند گاوان شكم خواره به گلزار چريدند * گرگان ز پى يوسف بسيار دويدند تا عاقبت او را سوى بازار كشيدند * ياران بفرختندش و اغيار خريدند آوخ ز فروشنده دريغا ز خريدار * ماييم كه از پادشهان باج گرفتيم زان پس كه ازيشان كمر و تاج گرفتيم * ديهيم [ 42 ] و سرير [ 43 ] از گهر و عاج گرفتيم اموال و ذخايرشان تاراج گرفتيم * وز پيكرشان ديبه و ديباج گرفتيم ماييم كه از دريا امواج گرفتيم * و انديشه نكرديم ز طوفان وز تيّار [ 44 ] امروز گرفتار غم و محنت و رنجيم * درداو [ 45 ] فره باخته اندر شش و پنجيم با ناله و افسوس در اين دير سپنجيم * چون زلف عروسان همه در چين و شكنجيم هم سوخته كاشانه و هم باخته گنجيم * ماييم كه در سوك و طرب قافيه سنجيم جغديم به ويرانه هزاريم به گلزار * اى مقصد ايجاد سر از خاك بدر كن وز مزرع دين اين خس و خاشاك بدر كن * زين پاك زمين مردم ناپاك بدر كن از كشور جم لشكر ضحّاك بدر كن * از مغز خرد نشأهء ترياك بدر كن اين جوخه شغالان را از تاك بدر كن * وز گلّهء اغنام بِران گرگ ستمكار ابرى شده بالا و گرفته است فضا را * از دود و شرر تيره نموده است هوا را